

آسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان
نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شدو نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری ومن
هر شب و روز
آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند
ماه من غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ایت از لب پنجره ی عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی واکن
و بگو با دل خود که خدا هست خدا هست
او همانی است که در تارترین لحظه ی شب راه نورانی امید نشانم میداد...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد همه ی زندگی ام غرق شادی باشد...
ماه من ....
این همه غصه و غم این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ..... میوه ی یک باغند
همه را باهم و با عشق بچین...
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند .... سبزه زاریست پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست.... خدا هست



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 20:52  توسط پگاه
|
الهي !
دانايي ده که از راه نيفتم و بينايي ده که در چاه نيفتم .
الهي !
آفريدي رايگان و روزي دادي رايگان ، بيامرز رايگان که تو خدايي نه بازرگان .
الهي !
بنياد توحيد ما خراب مکن و باغ اميد مابي آب مکن

تو هم با من بنواز آهنگ کوچ دیروز را، تا رسیدن به امروزی که امروز نیست!!! که شاید فردا، امروزی باشد، همرنگ آرزوی دیروز

می گویند شیشه احساس ندارد. صبح پس از بیدار شدن از خواب، دریک روز زمستانی، بر روی شیشه ای بخار زده نوشتم دوستت دارم ،در آن لحظه بود که شیشه از غم تنهایی گریست.
هرگاه بفهمی اهدافت را خودت تعیین می کنی، می فهمی زندگی ات را هم خودت شکل می دهی.
وین دایر
برای قضاوت در مورد موفقیت خودت ببین چه بدست آورده ای و در قبال آن چه از دست داده ای
مرد بزرگ کسی است که در سینه قلبی کودکانه داشته باشد
منسیوس

داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است، ولی نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است
مهاتما گاندی:
پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنست که بعد از هر بلند شدني با خود چيزي از زمين برداري

زندگي دفتري از خاطرهاست ...
يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ...
يک نفر همدم خوشبختي هاست...
يک نفر همسفر سختي هاست ...
چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...
ما همه همسفريم
اگر مي خواهيد اندازه تمدن و پيشرفت ملتي را بدانيد به زنان آن ملت بنگريد. (ناپلئون)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 22:35  توسط پگاه
|
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

به
بهترین چیزها امید داشته باشید و هرگز فراموش نکنید که هر چیزی امکان پذیر
است اگر در کارهایتان پشتکار داشته باشید و از خدا کمک بخواهید.

عشق بهترین نغمه در موسیقی زندگی است.انسان بدون عشق هرگز با همسرایی با شکوه بشریت همنوا نخواهد شد


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 22:22  توسط پگاه
|
كلماتي كه بر زبان مي آوري طولي نمي كشد كه زبانت را ترك مي كنند .
و آنگاه براي هميشه گم مي شوند. در اين زمان ديگر هيچ كاري از دست تو بر نمي آيد ،
تو هرگز نمي تواني آنها را به جاي نخست برگرداني.
بنابراين بايد مراقب كلماتي كه به كار مي بري باشي پيش از آنكه به صحبت بپردازي ،
اطمينان پيدا كن ، آنچه مي خواهي بگويي از سكوت بهتر است ،
در غير اين صورت ساكن بمان ،
اگر فقط اين قانون ساده را رعايت كني هرگز از گفته خود پشيمان نخواهي شد.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:43  توسط پگاه
|
فقط با ياد خدا دل ها آرام گيرد


+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:36  توسط پگاه
|


« برای مشاهده ی سایر اسکناس ها به ادامه ی مطلب مراجعه کنید »
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 16:4  توسط پگاه
|
سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم. همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است. بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط، لطفا!!
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 12:57  توسط پگاه
|
زن و مرد جواني به محله جديدي اسبابكشي كردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد كه همسايهاش درحال آويزان كردن رختهاي شسته است و گفت:«لباسها چندان تميز نيست. انگار نميداند چطور لباس بشويد. احتمالآ بايد پودر لباسشويي بهتري بخرد.» همسرش نگاهي كرد اما چيزي نگفت.
هر بار كه زن همسايه لباسهاي شستهاش را براي خشك شدن آويزان ميكرد زن جوان همان حرف را تكرار ميكرد تا اينكه حدود يك ماه بعد، روزي از ديدن لباسهاي تميز روي بند رخت تعجب كرد و به همسرش گفت: «ياد گرفته چطور لباس بشويد. ماندهام كه چه كسي درست لباس شستن را يادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بيدار شدم و پنجرههايمان را تميز كردم!»
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 12:50  توسط پگاه
|



می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند .
او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود ، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد .
او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی ، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در اقیانوس غرق می کند .
اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود ، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه میگذشت ، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت . او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد . مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد.
مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.
مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند ، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود ، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد !
در وجود هر یک از ما معدنی از الماس وجود دارد که نیاز به صیقل دارد ؛ معمولا آنچه که می خواهیم ، هر آنچه آرزوی رسیدن به آن را داریم و بالاخره تحقق همه ی آرزوهایمان در اطرافمان قرار دارد ، اما افسوس که متوجه ی آن نمی شویم .
در حالی که می بایست آستین ها را بالا زد و با برنامه ریزی و تلاش و کوشش صحیح الماس وجودی مان را جلا ببخشیم.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 12:40  توسط پگاه
|

دانشمندی نامدار براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي علاوه بر رانندگي هميشه هم در طول سخنراني هاي دانشمند حضور داشت.
يك روز دانشمند در حالي كه در راه دانشگاه بود و احساس خستگي ميکرد راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي دانشمند سخنراني كند،سپس دانشمند بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند!
دانشمند تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهها ي ديگر او را نمي شناختند او قبول كرد، اماكمي ترديد داشت در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد
به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، و تصور دانشمند درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني دانشمند جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند.
در اين حين راننده باهوش گفت “سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد”سپس دانشمند از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 21:58  توسط پگاه
|